تبليغاتX
bluelands

نگذار دیگران نام تو را بدانند
همین زلال بیکران چشمانت
برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی است ...

پ.ن:
* این دکتر علی شریعتی هم با این مسیج هایش، ما را کشت!
** "تنها دو بار زندگی می کنیم" را دست می دارم، بسیار ...
*** و من می دانم، قدر روزهای پایانی اردیبهشت را ...
**** یادت می آید، من، تو و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:54  توسط bahman  | 

بهانه هاي دنيا تو را از يادم نخواهد برد ...

پ.ن:
* به همين سادگي!
** فيلم "چيزهايي هست كه نمي داني" را هم ببينيد.
*** ترك افيوني شبيه تو اگرچه مشكل است/ روي دوش ديگران يك روز تركت مي كنم
**** انسان اگر درست شود، همه عالم درست مي شود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 17:44  توسط bahman  | 

در همه جا رايحه گچ به مشام مي رسيد كه به همان كهنگي بوي اجساد بود.عده اي معتقدند حتي خداوند هم نخست شكل آدم و حوا را با گچ بر صفحه نخستين شب ترسيم كرد و بعد آنها را آفريد. از اينجا آشكار مي شود كه ما خاك بوده ايم، هستيم، خواهيم بود، و شبي دوباره در ژ‍‍رفاي به عمق همان شب نخست، گم خواهيم شد ...


پ.ن:

* بخشی از رمان "همه نام ها" از ژوزه ساراماگو.

** هر سر موی مرا با تو هزاران کار است/ ما کجائیم و نصیحت گر بیکار کجاست ...

*** و این روزها، همه در فیس بوک و ... هستند و وبلاگ ها در گوشه عزلت!

**** و من همچنان بی خبر از تویی که نیستی ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:46  توسط bahman  | 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی "مرد در باران" کجا می رفت
یا لااقل تا  "آب - بابا" را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟ ... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی! .. بشنوی اما ...
یعنی ... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز-یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی : "وجود ما معمایی است ..." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی

پ.ن:
* سروده ای زیبا از محمدحسین عظیمیان.
** اللهم ان قلوب المخبتین الیک والهه ...
*** گاهی، نوشته یا سروده ای، یادآور خاطره ای است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:26  توسط bahman  | 

افسانه ها
میدان عاشقان بزرگند
و ما
عاشقان کوچک بی داستانیم
...

ژ.ن:
* این سطور متعلق به حسین منزوی است که دوست تر می دارمش.
** و دیگر باید گفت که سکوتت، دارد یک ساله می شود.
*** دلت کجای این دنیای وارونه سیر می کند ...
**** بخش بلند، آن که گرفتار حیدر است ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:23  توسط bahman  | 

...
* دلم می خواهد از تو بچه داشته باشم، آلیس.
** خیلی دیره، پاول.
* فکر می کردم. آخرین باری که همدیگر را در آن تظاهرات بزرگ دیدیم و با هم به آن بار کوچک رفتیم و تلویزیون روشن بود ... را یادته؟
** معلومه که یادمه.
* ناگهان مرا بوسیدی و به نظر آمد ... به نظر آمد که به اندازه آن سال ها با هم صمیمی ایم.
** باعث آن لحظه، آن موقع بود پاول. در آن روزها همه مان با هم نزدیک و صمیمی بودیم.
* حالا آن زمان تمام شده و رفته؟
** زمانی مثل آن نمی تواند مدتی طولانی بپاید.

پ.ن:
* بخشی از رمان "در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی" اثر ایوان کلیما
** چقدر این متن را دوست می دارم.
*** گاهی، زمان می آید و می رود. چاره ای هم نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 4:4  توسط bahman  | 

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگرچه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت

ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

پ.ن:
* بخشی از سروده محمدعلی بهمنی که دوست می دارمش.
** نمی دانم چرا به فیلم جرم، سیمرغ دادند چرا که ما فحش دادیم.
*** خوشه خوشه درو کردمان و رفت ...
**** دروغ گفت، دروغ گفت ...
***** اشتباه کردم؛ اشتباه و خود را به خاطر این اشتباه نخواهم بخشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1:49  توسط bahman  | 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
و گنجشک ها جدی جدی می میرند
آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلب ها جدی جدی می شکنند
آذم ها شوخی شوخی لبخند می زنند
و دل ها جدی جدی عاشق می شوند
...

پ.ن:
* همیشه، دنیا رو نداریم.
** تو به ما جرات طوفان دادی ...
*** یادمان باشد اگر قحط پریشانی شد/ دل به هر بی سر و پایی ندهیم ...
**** مدد ز غیر تو ننگ است، یا علی مددی.
***** نمی دانم، در این شهر، زیر این آسمان، در این خیابان ها، چه می کنی ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 0:35  توسط bahman  | 

ما آمده ايم زندگي كنيم تا قيمت پيدا كنيم؛ نه اين كه با هر قيمتي زندگي كنيم ... زندگي ما حكايت يخ فروشي است كه از او پرسيدند: فروختي؟ گفت: نه؛ ولي تمام شد ...

پ.ن:
* گفتار بالا متعلق به عارف حق، آیت الله بهجت است که لذت ها بردیم از آن.
** داسی گرفت و خوشه خوشه درو کردمان و رفت.
*** چقدر برایم بی معناست که بیش از ۱۰ دقیقه در تخت جمشید راه بروم.
**** سرانجام، فالوده شیرازی را در شیراز خوردم.
***** و این روزها که متعلق به توست. مبارکت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:48  توسط bahman  | 

خدا در هفت روز اول خلقت همه چیز را آفرید
ولی احساس کرد جهان چیزی کم دارد
و در روز هشتم، تو را آفرید ...

پ.ن:
* گاهی، طرفی غیر از رفتن وجود ندارد.
** ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ...
*** این، آنا گاوالدا هم عالمی دارد.
**** با همه بد عهدیم، دعاگویت هستم.
***** ... (بگذریم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:0  توسط bahman  | 

یه وقت تنها نری جایی، که از تنهایی می میرم
از اینجا تا دم در هم بری، دلشوره می گیرم
...

پ.ن:
* و درسی که تمام شد.
** نرم نرمک می رود اینک بهار.
*** چقدر ادبیات ژاپن برای ما ایرانی ها نامفهومه.
**** چقدر کیم کی دوک، کارگردان خوبی ست. خدا حفظش کند!
***** و این روزها که می گذرد؛ فقط.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 17:22  توسط bahman  | 

دوستت دارم
پیشه‌ای ندارم الا آیین پرستش و شاد باش تو
من عاشق پیشه‌ام
پیشه ام تویی
و اما من ...
خیابان‌های و پیاده رو‌های شسته از باران را حمل می‌کنم
بر دوش‌ام به جستجوی تو ...

پ.ن:
* ترجمانی از یک سورده نزار قبانی، شاعر سوری.
** بالاخره، هر کسی در این عالم، کاری و پیشه ای دارد.
*** و سالی که گذشت و قصه های پر فراز و نشیب آن.
**** و سربازی که نزدیک است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:47  توسط bahman  | 

روزی از روزها یا شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد؛ اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر بیفتم؛ هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم ...

پ.ن:
* نمی دانم از کیست؛ اما برایم جالب بود.
** مردن در دور دست و تنهایی، خیلی خوبه.
*** فکر می کنم کمی خسته شده ام.
**** کاش بودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 18:47  توسط bahman  |