برای خودش قصهای دارد. ۱۲۰ تا ۱۳۰ كيلومتر سرعت داري و مثل گلوله داري اتوبان تهران- كرج را پشت سر ميگذاري. تو هم كه عشق سرعت و تند رفتن؛ آن هم با صداي بالاي ضبط ماشين.
روبرويت بنزي زيبا حركت ميكند. يك لحظه احساس مسكني با همان سرعتي كه گفتم، داري به سمت گارد ريلهاي كنار اتوبان ميروي. در اين لحظه است كه احساس ميكني داري آن آهن خشن را در آغوش ميگيري؛ اما فكر ميكنم كار چندان معقولي نباشد ...!
اين يعني، بين مردن و زندگي كردن، كمتر از صدم ثانيه فاصله است؛ يك نفس، يك احساس و ... آري، تا نتواني اين تجربه را طي كني، نميفهمي كه چه تجربهاي است.
راستي، فكر كنم، مردن كار چندان سختي نباشد. براي ما كه اين نيم تجربه، چندان دشوار نبود؛ در واقع، خيلي راحت و خوب بود. البته، به شخصه مرگ در بستر را به اين مدل ترجيح ميدهم. خون و خونريزي و ...؛ زياد دلچسب نيست. اينجوري دو تا سه نفر هم دلشان نميآيد تا جنازهات را در قبر بگذارند.
يك سؤالي هم برايم پيش آمده است. وقتي در روز ۳ بار مرگ رو زيارت ميكني؛ يعني چه؟ شايد ...؛ فقط شايد.
پ.ن:
* فقط ميتوان افسوس خورد براي آن نادانهاي بيخردي كه دكتر مصطفي چمران را با ارنستو چهگوارا مقايسه ميكنند؛ آن هم .... روزگار است ديگر!
** "لباسشوي محله/ گذران زندگياش/ از چرك همسايگان": چن سن ريو
*** فيلمهاي رومن پولانسكي با وجود پيچيدگي، پر رازي و جامعهشناسي سختش، ارزش ديدن را دارد.
**** علامه محمدحسين طباطيايي؛ بزرگ و دستنيافتني بر قله انديشه شيعه معاصر
***** كشتي شكست، مردم كشتي همه فنا/ اي ناخدا، جواب خدا را چه ميدهي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:32  توسط bahman
|