تبليغاتX
bluelands

ديگر دير شده بود؛ مثل هميشه. نگاهي به ساعت انداخت. عقربه‌ها نشان مي‌داد كه از 9 شب هم گذشته است.
كيف و وسايلش را جمع كرد و بلند شد. ديگر بايد مي رفت؛ البته به عادت هميشگي، دسته گل را گذاشت تا بماند. لباس‌هاي قرمز رنگش را مرتب كرد. هوا ابري بود؛ اما برفي نمي‌باريد. چترش را باز نكرد و فقط، از دستي به دست ديگر كرد و رفت.
هنوز هم لباس‌هاي قرمز را كنار نگذاشته است؛ از 40 سال پيش تا به امروز. آهسته مي‌رفت كه ناگهان قدم هایش ایستاد. نگاهي به نيمكت انداخت. مردد بود كه پس از اين همه سال، باز هو بايد بماند؟
مكثي كرد و به اميد هفته ديگر و انتظاري ديگر، راه افتاد. هنوز چشم‌هايش رنگ اميد داشت؛ باوجود ۴۰ سال انتظار بی فرجام.

پ.ن:
* اين نوشته‌ها، محصول يك واقعيت است؛ پيرزني كه سال‌ها منتظر است. مدت‌ها است خبري از او ندارم. شايد همچنان منتظر باشد.
** كتاب‌هاي خالد حسيني را خيلي دوست دارم؛ احساس مي‌كني روايت روزهاي تک تک افراد روی زمین است.
*** "هر چند/ نغمه جيرجيرك‌ها/ خالي از واژه است/ اما باز/ اندوه مي‌پراکند": ايزومي شي كي بو
**** كي مي‌داند كه پشه‌ها روزها كجا مي‌روند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط bahman  | 

آب اگرچه بي‌صداترين ترانه بود
تشنگي بهانه بود
من به خواب‌هاي كوچك تو اعتماد داشتم
چشم‌هاي عاشق تو را به ياد داشتم
مي‌وزيد عطر سيب
سمت خواب‌هاي ساده و نجيب
زير چتر روشن ستاره

پ.ن:
* برف و باد/ تنهایی ِ کوچه را/ پرکرده اند
** حسين مدرسي طباطبايي،‌ انديشمندي ديگر كه در آن سوي مرزها است؛ حيف!
*** هوا خيلي سرده؛ خوشم نمي‌آيد. گرما را بيشتر دوست دارم؛ مثلا افريقا. 
**** چقدر مي‌شود كه فهم امتي از يكي از پيشوايانشان كج باشد؟ پرسش سال‌هاي اخيرم در روزهاي عاشورا و وقايع آن است؛ اگرچه جواب‌هايي هم دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط bahman  |