اکنون در حال طی قله های مختلف اندیشه هستیم، که چه؟ کجا را می خواهیم بگیریم؟ به فرض توانستیم در گروه آن معدودی باشیم که در پایان یکی از گره های زندگی این بشر فانی را حل کردیم، بعد؟ آنقدر این گره ها بی نهایت هست که تاریخ اندیشه خود دست های تسلیم را بالا آورده است. نمی بینید؟
و چه بر سر حیات بی ترسیم آن دوران آمد؟ عشق های زلالی که حیات آن دوران بی تاریخ را تاریخ ساز می کرد. مردان دل در گرو عشق زنان داده ای که در پرتو هیچ قانونی عاشق شده و حفظ عشق می کردند و چه بس زیبا بود آن دوران!
فناوری را می بینید که با چه سرعتی به پیش می رود! آنقدر سرعت این مخلوق انسانی فزونی یافته که می پنداری تویی که باید برای رسیدن به آن تلاش مضاعف کنی! حال آن دوران را به یاد آور که نه تکنیکی بود و نه تاکتیکی و فقط تو و حیات زیبایی که همگی بویی از عالم معنا داشت و بالا؛ اما اکنون چه شده است؟ تویی و دلی که هر روز به رهگذری می سپاری و ایامی که با کسی سپری می کنی و سپس، روز از نو و روزی از نو. رهگذران زیادند و فرصت هم آنقدر زیاد است که لذت های بی پایان تو را قراری داشته باشد؛ هر چند کوتاه.
واقعا چه شد که به اینجا رسیدیم؟ مدام به این فکر می کنم؛ اما بعد، بی نتیجه و با گره هایی افزون شده و خسته، به گوشه ای می روم و سکوت.
پ.ن:
* نمی دانم چرا فکر کردم باید اینها را بنویسم؛ حالت انتحاری بود!
** نمی دانم چرا تا کنون (از وقتی که یادم می آید)، مسافرت نرفته ام. شاید به خاطر اینکه آدم تنهایی جایی نمی رود؛ اما الان می خواهم بروم، کجایش را نمی دانم. البته می دانم که آخر سر باز هم جایی نمی روم.
*** به راستی، دین افیون توده ها است یا توده ها افیون دین هستند؟
... ميشد گفت كه به غير از ماه، كسي نميتوانست آن دو را در اين كوچه تاريك ببيند؛ اما خوشبختانه ماه هم چند دقيقهاي ميشد كه پشت ابرها پنهان شده بود. كسي در كوچه نبود و به نظر ميرسيد كسي هم چنين خيالي نداشته باشد. خيلي آرام و بي حركت در فضاي كوچك بين دو ماشين ايستاده و به هم زل زده بودند. ديگر وقت خداحافظي رسيده بود و اين را ميشد از گرماي دستهايشان كه در هم بود، فهميد. اگرچه باران نباريده بود؛ اما آن دو تا همه جا را خيس ميديدند. انگار اراده براي خداحافظي نداشتند.
ديگر ميشد گفت كه هوايي بين آنها وجود نداشت و به شكلي در آغوش هم بودند. گرماي نفسهايشان به هم ميخورد. راستي، اين دماي بالا از كجا ميآيد؟ از قلب آنها يا ...؟ اين يكي را من هم نميدانم. سكوت بين آن دو را فقط صداي نفسهايشان از بين ميبرد. گويا فاصلههايشان مدام در حال كمتر شدن است ...
از خواب پريد. نفس نفس ميزد. بايد از خدا ممنون بود كه روياها را در ذهنمان (يا هر جاي ديگر!) قرار داد؛ در غير اينصورت، زندگي خيلي سخت ميشد. شايد هم غير قابل تحمل!
پ.ن:
* نميدانم چرا اينقدر از داستانهاي آنتون چخوف لذت ميبرم.
** آدم گهگاه دلش ميگيرد. دست خودش كه نيست.
*** اين صداوسيما هم حسابي خندهدار است. هر فيلم خارجي كه پخش ميكند، اساسش با آنچه هست، فرق دارد!
**** "راستي، خداي مهربان! آيا يك دقيقه خوشبختب كامل براي يك عمر كافي نيست؟" آخرين جمله فئودور داستايوسكي در داستان شبهاي روشن
***** امان از دست تكنولوژي! وقتي موبايلم سوخت، ديگر هيچ ارتباطي با عالم نداشم؛ حتي شماره خانه را هم نميدانستم.