تبليغاتX
bluelands
می سرایم
تمام عالم را
فقط با یک نگاهت
*
نقش ها می زند
با دستان سیاهش
روی کاغذ سیاه ترش
پسرک واکسی
پ.ن:
* در آستانه آخرین امتحان، این مطلب را نوشتم. خدا بخواهد، داریم خلاص می شویم.
** عجب فیلم های بدی نشان می دهند، سینماهای تهران.
*** "غیر خدا هر چه بخواهی، شکست توست" پشت ماشین نوشته بود.
**** این زندگی های هم خانگی در تهران هم قصه ها داردها!
***** "به هر که دوست داری، بیاموز که عشق از زندگی بهتر است و به هر که دوست تر می داری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!" دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:45  توسط bahman  | 

صدا زد. آرام صدا زد. بلندتر صدا زد. بلندتر از بلند صدا زد. می شود گفت که دیگر فریاد می زد. زن به دنبال مسافر می گردد. باید چرخ های زندگی را چرخاند...
هر شب تا نزدیک های صبح بیدار است. مدت ها است که بازنشسته شده است. پول اندکی از سازمان بازنشستگی دریافت می کرد. حالا، باید تا صبح مراقب ماشین های یکی از محله های بالای تهران باشد. باید چرخ های زندگی را چرخاند...
کتاب را با دقت می خواند. حواسش به عابران خیابان نبود؛ حداقل خیلی کمتر بود. حالا آفتاب به سرش می خورد. این یعنی باید آماده رفتن به مدرسه شود. جعبه واکسش را جمع کرد تا برود. باید چرخ های زندگی را چرخاند...
مادرش حسابی مریض است. باید هزینه درمان را مهیا کند. به همه راه ها متوسل شده است. دیگر بی خیال شده است. در را باز می کند. روی صندلی ماشین لم می دهد. کولر را هم می زند. دیگر بی خیال شده است. تن را چند می خرند؟ باید چرخ های زندگی را چرخاند...
پول را برداشت. خیلی آرام گذاشت داخل کیف. نگاهش به پول ها بود. سریع از جایش بلند شد و رفت. البته قبلش، سند وام چند میلیاردی را امضا کرد. رییس بانک بود. باید چرخ های زندگی را چرخاند...
                                          --------------------------------------
نمی دانم چرا تعریف کردم این قصه های رنگ و رو رفته تکراری را. مگر شما زنده نیستید؟ مگر خدا در کتاب کریمش نگفت که تصور نکنیم آنها که در راه او کشته می شوند، مرده اند؛ بلکه زنده هستند و نزد او روزی می گیرند؟ مگر خدا نگفت از سعادتمندان هستند و مقامشان بلند، آنها که از موطن خود هجرت کرده و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند؟ و به راستی، آنها مانده اند و زمان ما را با خود برده است و هر که ماند، به مقصد رسید. و بس عجب از این عقل که ما را در جست و جوی شما به گورستان ها می کشاند! و من بسیار قصه عاشورا را خواندم؛ اما باز هم اندر کوچه های شناخت شما چون خسی در بیابان، سرگردانم.
راستی، حالتان خوب است؛ آقا مصطفای عزیز؟
پ.ن:
* نوشتم برای او که دوست تر می دارمش، عارف واصل مبارز؛ شهید دکتر مصطفی چمران که این چرندیات در دریای بی کرانش؛ گم است و کم.
** فصل امتحانات دانشگاهی است و سرها حسابی شلوغ؛ من نیز البته.
*** موی تو مستور و چنین دلبری/ وای به روزی که پریشان کنی
**** زن در تاریخ اندیشه معاصر اسلامی و ایرانی، ارزشی برابر با پشیز هم ندارد؛ چرا؟ این تز فوق لیسانسم است؛ البته اگر خدا بخواهد، "حقوق زن در اندیشه شیعی". فکر کنم خیلی سر و صدا راه بیندازد. دارم روی آن کار می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:56  توسط bahman  |