تازه كنار خيابان نشسته بود. هنوز بساط را پهن نكرده بود. هوا گرگ و ميش را گذرانده بود. هر از چندگاهي، عابري، بدون توجه، از كنارش ميگذشت. هيچوقت به اين عابرها دل نميبست. ميدانست كه از آنها سودي نصيبش نخواهد شد. يكدفعه، جوانكي اسكناسي سبز رنگ را جلويش انداخت و با سرعت رد شد. اين موقع صبح، انتظار چنين صدقهاي را نداشت. سريع آن را برداشت. خدا را شكر كرد و خواست درون جيبش بگذارد كه ديد رويش چيزهايي نوشته شده است.
... عزيز
هميشه دوستت دارم
براي اينكه بداني دنيايم هم نام تو رويش نوشته شده، اين پول را به تو هديه ميدهم.
...
دوستدار هميشگي تو
بلند شد و پول را داخل صندوق صدقه روبروي خيابان انداخت. آمد و سرجايش نشست. ديگر هوا گرگ و ميش را گذرانده بود. عابرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند. عادت نداشت نان نامردي بخورد. فكر كرد. بغض كرد. عاشق كشي؛ چرا؟
پ.ن:
* عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد/ نعره زن اي سرزمين جان سپردن نعره زن
** وقتي ديگر تعلقي نداري، داخل هفتاد ميليون نفر باشي يا فرسنگها دورتر؛ چه فرق دارد. غريب، غريب است.
*** بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت/ سر خو مي سلامت، شكند اگر سبويي
**** "يادتان باشد اگر روزي قحطي عشق و محبت شد، دل به هر بي سر و پايي ندهيد." آرام در گوشم گفت. بي سر و پا بودم...
No I can't forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that's just the way
The story goes
You always smile
But in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows
No I can't forget tomorrow
When I think of all my sorrow
When I had you there
But then I let you go
And now it's only fair
That I should let you know
What you should know
I can't live
If living is without you
I can't live I can't give anymore
I can't live
If living is without you
I can't give
I can't give anymore
Well I can't forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that's just the way
The story goes
You always smile but in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows
I can't live
If living is without you
I can't live
I can't give any more
I can't live
If living is without you
I can't give
I can't give anymore
And now it's only faïr
That I should let you know
What you should know
پ.ن:
* هرمان هسه هم دنيايي دارد؛ البته براي آنها كه با ادبيات آلمان ارتباطي داشته باشند و علاقهاي.
** اگر فقط يك روز فرصت داشته باشي و بداني عزيزترين شخص زندگيت هم بعدش ديگر نيست، چه ميكني؟ ماجرا و پرسش مهم فيلم "اگر فقط".
*** شعر بالا را بايد با صداي ماريا كري گوش كرد. به راستي كه تكرار ناشدني است.
**** ديگر حوصله ندارم. اميدوارم هرچه زودتر درسم تمام شود. ديگر نميخواهم بمانم، هواي اينجا ديگر بهم نميسازد.