تبليغاتX
bluelands

تازه كنار خيابان نشسته بود. هنوز بساط را پهن نكرده بود. هوا گرگ و ميش را گذرانده بود. هر از چندگاهي، عابري، بدون توجه، از كنارش مي‌گذشت. هيچوقت به اين عابرها دل نمي‌بست. مي‌دانست كه از آنها سودي نصيبش نخواهد شد. يكدفعه، جوانكي اسكناسي سبز رنگ را جلويش انداخت و با سرعت رد شد. اين موقع صبح، انتظار چنين صدقه‌اي را نداشت. سريع آن را برداشت. خدا را شكر كرد و خواست درون جيبش بگذارد كه ديد رويش چيزهايي نوشته شده است.
... عزيز
هميشه دوستت دارم
براي اينكه بداني دنيايم هم نام تو رويش نوشته شده، اين پول را به تو هديه مي‌دهم.
 ...
دوستدار هميشگي تو
بلند شد و پول را داخل صندوق صدقه روبروي خيابان انداخت. آمد و سرجايش نشست. ديگر هوا گرگ و ميش را گذرانده بود. عابرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند. عادت نداشت نان نامردي بخورد. فكر كرد. بغض كرد. عاشق كشي؛ چرا؟
پ.ن:
* عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد/ نعره زن اي سرزمين جان سپردن نعره زن
** وقتي ديگر تعلقي نداري، داخل هفتاد ميليون نفر باشي يا فرسنگ‌ها دورتر؛ چه فرق دارد. غريب، غريب است.
*** بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت/ سر خو مي سلامت، شكند اگر سبويي
**** "يادتان باشد اگر روزي قحطي عشق و محبت شد، دل به هر بي سر و پايي ندهيد." آرام در گوشم گفت. بي سر و پا بودم..
.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط bahman  | 

No I can't forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess that's just the way

The story goes

 

You always smile

But in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

 

No I can't forget tomorrow

When I think of all my sorrow

When I had you there

But then I let you go

And now it's only fair

That I should let you know

What you should know

 

I can't live

If living is without you

I can't live I can't give anymore

I can't live

If living is without you

I can't give

I can't give anymore

 

Well I can't forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess that's just the way

The story goes

You always smile but in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

 

I can't live

If living is without you

I can't live

I can't give any more

I can't live

If living is without you

I can't give

I can't give anymore

 

And now it's only faïr

That I should let you know

What you should know

پ.ن:

* هرمان هسه هم دنيايي دارد؛‌ البته براي آنها كه با ادبيات آلمان ارتباطي داشته باشند و علاقه‌اي.

** اگر فقط يك روز فرصت داشته باشي و بداني عزيزترين شخص زندگيت هم بعدش ديگر نيست، چه مي‌كني؟ ماجرا و پرسش مهم فيلم "اگر فقط".

*** شعر بالا را بايد با صداي ماريا كري گوش كرد. به راستي كه تكرار ناشدني است.

**** ديگر حوصله ندارم. اميدوارم هرچه زودتر درسم تمام شود. ديگر نمي‌خواهم بمانم، هواي اينجا ديگر بهم نمي‌سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط bahman  |