از اول هم مخالف بود. آخر، فقط کارش بیشتر می شد. همه دوست دارند که کارها در پایان شب کمتر باشد چون حسابی خسته می شوند؛ اما این تصمیم یعنی کار بیشتر. البته که او تصمیم گیر نبود. تصمیم را فرد دیگری می گرفت. او فقط مجری بود. دیگر نمی شد کاری کرد. باید هر شب، وقتی دیگر چراغ ها را هم خاموش می کرد، این کار را انجام می داد. راه دیگری نبود.
هر شب دستمال مرطوب را بر می داشت و می رفت بیرون. می ایستاد و نگاهی به شیشه های بلند می کرد. شروع می کرد شیشه های رستوران را پاک کردن. او مخالف بود که نمای رستوران شیشه ای باشد؛ اما کسی به حرفش توجهی نمی کرد.
باید هر شب آنها را تمیز می کرد. آنقدر که برق بیفتد. از چی؟ از جای انگشت های کوچک؛ انگشت های کوچک دستفروش های پاپتی که نظاره می کردند آنهایی را که هر روز در رستوران بودند؛ نگاهی مات و ساده. گویی انگشت بر نامه ای شیشه ای می زنند که فقط خود نام گیرنده را می دانند و بس.
پ.ن:
* طرحش اقتباسی است، ببخشد که حاصل معنوی اش را به یغما بردم.
** "گشتم نبود، نگرد نیست" اما نگفته بود، چی!
*** "وقتی آدم ها مدام درباره ارزش ها حرف می زنند، آدم می فهمد که ارزش ها توی دردسر افتاده اند": نیچه
**** آنقدر دره نداشتن ها پر است که داشته ها چون خسی در بیایان است. چه می ستانید؟
***** ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!
گويند، دوراني در حكومتها فرا مي رسد كه گفتمان و رويكرد حاكميت با گفتمان و رويكرد جمهور فاصله اي بس عميق دارد.
در چنين روزگاري، جهت حركت اين دو، چون دو شريان متفاوت است كه يكي روي غرب دارد و ديگري روي شرق. آن یکی سوداي شمال در سر مي پروراند و ديگري آواي جنوب. هر چه تلاش كني تا به هم نزديك شوند، گويي آبي را در هاون مي كوبي...
اين شرايط منجر به آن مي شود كه جامعه به سمت فروپاشي پيش رود. يعني، از درون فاقد ارزش ها و مفاهيم مي شود. ديگر چيزي نيست تا تداوم حاكميت بر بنيان آن شكل گيرد. در واقع، چون خانه اي چوبي است كه موريانه آن را جويده است فقط نسيمي و شايد هم بادي كافي است...
حاكميت از لزون نداشتن رابطه مي گويد و جمهور از لزون داشتن رابطه. حاكميت از رسميت ندادن مي گويد و جمهور از رسميت دادن. حاكميت از نپوشيدن مي گويد و جمهور از پوشيدن و ...
الخير في ماوقع ...