یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم
پ.ن:
* باز هم خواهم نوشت، نمی دانم. دیگر نخواهم نوشت، باز هم نمی دانم.
** کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش/ کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
*** درد دامنه دارد. درد هنوز هم دامنه دارد.
**** هیچگاه فرصت نشد؛ اما در این مطلب می خواهم از الطاف بی انتهای دوست بزرگوارم، احسان رافتی تشکر کنم. اگر از اکنون بخواهم جبران را شروع کنم، عمرم کوتاه می آید.
***** الخیر فی ما وقع.
یا من علیه یتوکل المومنون
پ.ن:
* "باد هم كه نباشد، براي پريشاني اين شهر شلوغ، هزار بهانه پيدا ميشود.": نميدانم از كيست.
** چه قدر فيلم "در ميان ابرها" را دوست دارم.
*** ناباكوف هم داستانهاي جالبي دارد؛ اگرچه عظمت چخوف كبير را ندارد.
**** "الحب عذاب": در لسان عرب، نهايت عشق را ميگويند.
***** از باران به شدت بدم ميآيد.
****** "برگ از درخت خسته ميشود، پاييز بهانه است.": قبلترها هم اين را نوشته بودم.