تبليغاتX
bluelands
باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

پ.ن:
* باز هم خواهم نوشت، نمی دانم. دیگر نخواهم نوشت، باز هم نمی دانم.
**  کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش/ کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
*** درد دامنه دارد. درد هنوز هم دامنه دارد.
**** هیچگاه فرصت نشد؛ اما در این مطلب می خواهم از الطاف بی انتهای دوست بزرگوارم، احسان رافتی تشکر کنم. اگر از اکنون بخواهم جبران را شروع کنم، عمرم کوتاه می آید.
***** الخیر فی ما وقع.

یا من علیه یتوکل المومنون
                                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:42  توسط bahman 

چند روزيه دارم به اين پرسش فكر مي‌كنم:
وقتي برگ داره مي‌افته، به زمين فكر مي‌كنه يا به درخت؟

پ.ن:
* "باد هم كه نباشد، براي پريشاني اين شهر شلوغ، هزار بهانه پيدا مي‌شود.": نمي‌دانم از كيست.
** چه قدر فيلم "در ميان ابرها" را دوست دارم.
*** ناباكوف هم داستان‌هاي جالبي دارد؛ اگرچه عظمت چخوف كبير را ندارد.
**** "الحب عذاب": در لسان عرب، نهايت عشق را مي‌گويند.
***** از باران به شدت بدم مي‌آيد.

****** "برگ از درخت خسته مي‌شود، پاييز بهانه است.": قبل‌ترها هم اين را نوشته بودم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:54  توسط bahman  |