از اول هم مخالف بود. آخر، فقط کارش بیشتر می شد. همه دوست دارند که کارها در پایان شب کمتر باشد چون حسابی خسته می شوند؛ اما این تصمیم یعنی کار بیشتر. البته که او تصمیم گیر نبود. تصمیم را فرد دیگری می گرفت. او فقط مجری بود. دیگر نمی شد کاری کرد. باید هر شب، وقتی دیگر چراغ ها را هم خاموش می کرد، این کار را انجام می داد. راه دیگری نبود.
هر شب دستمال مرطوب را بر می داشت و می رفت بیرون. می ایستاد و نگاهی به شیشه های بلند می کرد. شروع می کرد شیشه های رستوران را پاک کردن. او مخالف بود که نمای رستوران شیشه ای باشد؛ اما کسی به حرفش توجهی نمی کرد.
باید هر شب آنها را تمیز می کرد. آنقدر که برق بیفتد. از چی؟ از جای انگشت های کوچک؛ انگشت های کوچک دستفروش های پاپتی که نظاره می کردند آنهایی را که هر روز در رستوران بودند؛ نگاهی مات و ساده. گویی انگشت بر نامه ای شیشه ای می زنند که فقط خود نام گیرنده را می دانند و بس.
پ.ن:
* طرحش اقتباسی است، ببخشد که حاصل معنوی اش را به یغما بردم.
** "گشتم نبود، نگرد نیست" اما نگفته بود، چی!
*** "وقتی آدم ها مدام درباره ارزش ها حرف می زنند، آدم می فهمد که ارزش ها توی دردسر افتاده اند": نیچه
**** آنقدر دره نداشتن ها پر است که داشته ها چون خسی در بیایان است. چه می ستانید؟
***** ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!